پندار نیک
سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
صبا



پندار نیک

درباره نویسنده
پندار نیک
میثم
خدایا! بر من رحمتی فرود آر تا از رحمانیت دینت بگویم و به پنداری نیک مرا مجهز گردان که هرگز خود را نور مپندارم ،به قدر ادراک از نورانیتت شمعی در دل برافروزم و پروانه وار گرد آن شمع بسوزم. بر ایمانم بیافزای و پیمانه ی کوچک وجودم را عمقی بیکران ببخش تا متواضع گردم و در هر خیری که سر میزند تنها تو باشی و من نباشم! از روشناییت بینشی نصیبم کن تا ایثار را ارج نهم. مرا لیاقتی عطا کن تا هماهنگ با موسیقی تو،سازم را کوک کنم. سرآخر مرا به معرفتی مبتلا ساز تا وقت رفتن، با آغوشی باز خاک تنم را به دست خاک عزیز ایران بسپارم...
تماس با من


 

آرشیو
دلنوشته ها و خاطرات
شاهنامه خوانی
اجتماعی
مذهبی
پندنامه


لینکهای روزانه
آنالیز ریاضی قرآن [29]
گنجور(آثار سخنسرایان پارسی گو) [27]
وبسایت شرکت دل آواز(شجریان) [25]
وبسایت رسمی علیرضا عصار [20]
گیتارینه [21]
جامعه مجازی موسیقی ایرانیان [16]
آموزش گیتار [12]
[آرشیو(7)]

 

لینک دوستان
پرسه زن بیتوته های خیال
نور
توشه آخرت
عطش
یادداشتها و برداشتها
.: شهر عشق :.
مسافر آسمان
کوله پشتـــــــــــــــــــــی
آرامش جاویدان در پرتو آموزه های اسلام
معصومیت از دست رفته
پایگاه اطلاعاتی و کاربردی شایگان
.... «« " الهه عشق " »»‍‍ ....
فانوسهای خاموش
باغ گیلاس
عشق طلاست
جمله های طلایی و مطالب گوناگون
اسلام دین محبت و عدالت
دلشدگان
بیکرانه
پاسبان پاسارگاد
تاریخ ایران باستان
مهندسی مکانیک
™Hamid
منجی عصر
دریای بیکران
دوستان دوران دبیرستان
وبلاگ من و حمید
گلبرگ
ستاره بنز


موسیقی وبلاگ


خبرنامه ی پندار نیک
 
لوگوی وبلاگ
پندار نیک


لوگوی دوستان
آمار بازدید
بازدید کل :130533
بازدید امروز : 34
 RSS 

لشکر کشیدن افراسیاب به ایران
افراسیاب با لشکری انبوه رو بسوی ایران گذاشت. آگاهی به نوذر رسید که سپاه افراسیاب از جیحون گذر کرد. پس سپاه ایران نیز آماده کارزا شد و از جای جنبید و رو به سوی دهستان گذاشت. قارون رزمجو بر سپاه ایران سالار بود و نوذر در پس او در دل سپاه جای داشت. افراسیاب پیش از آنکه به نزدیکی دهستان برسد دو تن از سرداران خود« شماساس» و« خزروان» بر گزید و آنان را با سی هزار از جنگاوران تورانی رهسپار زابلستان کرد. در همین هنگام خبر رسید که سام، پهلوان نامدار ایرانیان، در گذشته است. افراسیاب سخت شادمان شد و بی درنگ نامه به پدر فرستاد که سپاه نوذر همه شکار مایند، چه سام نیز از پی منوچهر در گذشت و من تنها از او و بیمناک بودم. چون او نباشد کار دیگران را آسان می توان ساخت.
لشکر کشی افراسیاب
رزم بادمان و قباد
چون سپیده سر از کوه بر زد طلایه لشکر توران نزدیک دهستان رسید. هردو سپاه آرایش جنگ ساز کردند. میان دو سپاه دو فرسنگ بود . بارمان، فرزند ویسه، پیش راند و بر سپاه ایران نگاه کرد و سرا پرده نوذر را که در برابر حصار دهستان بر افراشته بودند باز شناخت و آنگاه بازگشت و با افراسیاب گفت"هنگام هنر آزمائی است ، هنگام آن نیست که ما هنر و نیروی خود را پوشیده بداریم. اگر شاه فرمان دهد من نزد سپاه ایران بتازم و هماورد بخواهم تا ایرانیان دستبرد ما را بیازمایند."
اغریرث گفت « اگر بارمان به دست ایرانیان کشته شود دل سران سپاه شکسته خواهد شد و سستی در کارشان روی خواهد داد. شاید بهتر آن باشد که مردی گمنام را بجای وی بمیدان بفرستیم
.» افراسیاب چهره را پر چین کرد که « این بر ما ننگ است.» آنگاه با تندی به بارمان گفت « تو جوشن بپوش و کمان را بزه کن و پا در میدان بگذار . بی گمان تو بر آن سپاه پیروز خواهی شد.»
بارمان رو به سپاه ایران گذاشت و چون نزدیک رسید قارون را آواز داد که « ازین لشکر نامدار که را داری تا با من نبرد کند؟» قارون به دلاوران سپاه خود نگاه کرد اما از هیچکس جز برادرش قباد کهنسال پاسخ بر نیامد.
قارون دژم شد و از اینکه جوانان لشکر لب فرو بستند و کار به قباد سپید موی افتاد آزرده گشت. روی به برادر کرد و گفت " ای قباد سال تو به جائی رسیده است که باید دست از جنگ بکشی. بارمان سواری جوان و شیر دل است . اکنون هنگام نبرد آزمائی تو نیست. تو سرور و کدخدای سپاهی و شاه به رای و تدبیر تو تکیه دارد . اگر موی سپید تو لعل گون شود دلیران لشکر ما امید از کف خواهند داد."
قباد دلیر و فرزانه بود. پاسخ داد که " ای برادر، تن آدمی سرانجام شکار مرگ است. اما کسی که دلیری و نبرد آزمائی پیشه میکند و نام می جوید از مرگ هراسان نیست. من از روزگار منوچهر شاه در جنگ بوده ام و دل در گداز داشته ام. یکی بشمشیر کشته میشود یکی در بستر زمانش بسر می رسد، تا تقدیر چه باشد. اما چون هیچکس زنده از آسمان گذر نمی کند مرگ را آسان باید گرفت. اگر من از این جهان فراخ بیرون افتادم سپاس خدای را که برادری چون تو بجای می گذارم. پس از رفتنم مهربانی کنید و سرم را به مشک و کافور و گلاب بشوئید و تنم را به دخمه بسپارید و آرام گیرید و به یزدان ایمن شوید
."
قباد
این بگفت و روانه آورد گاه شد. بارمان تورانی تیزپیش راند و گفت" زمانت فرارسیده که به کارزار من آمدی . پیداست که روزگار با جان تو ستیز دارد ." قباد گفت" هر کس را زمانی است . تا زمان نرسد کسی مرگ را در نمی یابد." این بگفت و اسب بر انگیخت و با بارمانم در آویخت . هر دو نیرومند بودند و نبرد بدرازا کشید . از بامداد تا نشستن آفتاب پهلوانان بر یکدیگر خروشیدند و پیکار کردند.
بفرجام پیروز شد بارمان
به میدان جنگ اندر آمد دمان
یکی خشت زد بر سرین قباد
که بند کمر گاه او بر گشاد
زاسب اندر آمد نگونسار سر
شد آن شیر دل پیر سالار فر
کشته شدن قباد
وقتی خبر به قارون رسید که برادرش قباد به دست بارمان کشته شد خون در برابر چشمش جوشید . سپاه یاران ازجا بر کند و رو به سپاه توران گذاشت. از آن سو نیز گرسیوز سپاه توران را بمیدان راند.
دو لشکر بسان دو دریای چین
تو گفتی که شد جنب جنبان زمین
زآواز اسبان و گرد سپاه
نه خورشید پیدا نه تابنده ماه
درخشیدن تیغ الماس گون
سنانهای آهار داده به خون
افراسیاب چون دلاوری قارون را دید خود بمیدان تاخت و بسوی قارون راند. از بامداد تا شام کارزار بود. چندان نمانده بود که قارون به افراسیاب رسد که شب سایه انداخت و روز به پایان رسید و تیرگی شب دو سپاه را به آسایش خوانند.
نبرد نوذر و افراسیاب
قارون از کشته شدن قباد و دستبرد افراسیاب دلخون بود. با نوذر گفت که " کلاه جنگ را نیای تو فریدون بر سر من گذاشت تا زمین را بکین خواهی ایرج در نوردم . از آن زمان تا کنون تن خود را پیوسته در برابر مرگ داشته ام، کمربند کارزار را باز نکرده ام . تیغ از کف ننهاده ام. اکنون برادرم تباه شد . سرانجام من جز این نیست. اما تو باید شادان و جاودان باشی."
پس سپاه را آماده کرد و چون خورشید برخاست لشکر ایران و توران باز در برابر یکدیگر ایستادند و به غریدن کوس در هم آویختند و چون رود روان از یکدیگر خون ریختند . چنان گردی از دو لشگر بر خاست که روی آفتاب تیره شد. هر سو که قارون اسب می راند سیل خون می ریخت و هر سو که افراسیاب روی میاورد کشتگان بر زمین می افتادند . نوذر از دل سپاه بسوی افراسیاب راند و دو سالار :
چنان نیزه بر نیزه انداختند
سنان یکدیگر بر افراختند
که بر هم نپیچد از آنگونه مار
جهان را نبود این چنین یادگار
تا شب فرارسید کارزا بود. سر انجام افراسیاب بر نوذر پیروز شد و سپاه ایران درمانده و روی از کارزا پیچید.
نوذر پر از درد و غم بسراپرده خویش آمد و فرزندان خود توس و گستهم را پیش خواند وآب در دیده آورد و گفت" پدرم منوچهر مرا گفته بود که از چین و توران سپاهی به ایران خواهد آمد و از آنان گزند بسیار به ایران خواهد رسید. اکنون پیداست آن روز که پدرم یاد کرد فرارسیده است و من نگران زنان و کودکانم که در پارس اند. شما باید بی درنگ از راه اصفهان پنهان بسوی پارس روید و خاندان مرا بر گیرد و به البرز کوه بیاورید و در کوه جای دهید تا از گزند افراسیاب ایمن باشند و نژاد فریدون تباه نشود. یکبار دیگر نیز با سپاه دشمن خواهیم کوشید. تا انجام کار چه باشد. اگر دیگر دیدار روی نداد و از لشکر ما پیام خوش به شما نرسیده شما دل خود را غمگین مدارید ، که آئین روزگار تا بوده چنین بوده و کشته و مرده سر انجام یکسانند
."
البرز کوه پناه شبستان
آنگاه شهریار دو فرزند را در کنار گرفت و اشک از دیده ریخت و آنان را بدرود گفت و روانه پارس کرد. دو روز هر دو سپاه به آرایش جنگ و پی راستن تیغ و ژوبین پرداختند . روز سوم باز دو لشکر بهم تاختند. نوذر و قارون در دل سپاه جای داشتند و شاپور و تلیمان نگهبانان راست و چپ آن بودند از بامداد تا نیمروز کارزار گرم بود و پیروزی آشکار نبود . چون خورشید به مغرب گرائید تورانیان چیرگی آشکار کردند . شاپور از پا در آمد و کشته بر زمین افتاد و سپاه او پراکنده شدند و از نامداران ایران نیز بسیاری به خاک افتادند . نوذر و قارون چون دیدند که بخت با سپاه ایران یار نیست از دشمن باز گشتند و از حصار دهستان پناه جستند. با حصار گرفتن نوذر دست سپاه ایران از دشت کوتاه گردید و راه جنگ بر سواران سپاه بستند.
کشته شدن بارمان
افراسیاب چون چنین دید بی درنگ سپاهی از سواران خود را برآراست و " کروخان" را بر آن سالار کرد و فرمان داد تا شب هنگام بسوی پارس برانند و بر بنه و شبستان سپاه ایران دست یابند و زنان و فرزندان آنان را بگیرند و بدینگونه پشت لشکر نوذر را بشکنند.
قارون دریافت که افراسیاب سپاهی بگرفتن بنه و شبستان فرستاد. جوشان و دژم نزد نوذر آمد که "این ناجوانمرد افراسیاب در تیرگی شب لشکر فرستاده است تا شبستان ما را بگیرد و زنان و فرزندان ما را گرفتار کند . اگر چنین شود نامداران ما پای جنگ نخواهند داشت و این ننگ بر ما خواهند ماند . پس به دستور پادشاه من در پی این لشکر بروم و آنان را فرو گیرم . درین حصار آب هست و خوردنی هست و سپاه هست . تو نگران نباش و در اینجا درنگ کن
."
نوذر گفت « این ثواب نیست . سپهدار لشگر توئی و سپاه به تو استوار است . من خود در اندیشه شبستان بودم و توس و گستهم را رهسپار پارس کردم و بزودی ایشان به شبستان خواهد رسید. تو دل غمین مدار.»
آنگاه نوذر و سران سپاه بخوان نشستند. اما چون نوذر به اندرون رفت سواران و دلیران ایران از درگاه او نزد قارون آمدند و یک سخن شدند که « باید سپاه را سوی پارس بکشیم، مبادا زنان و کودکان ما بچنگ تورانیان بیفتند.» سرانجام قارون و " کشواد" و « شیدوش» بر این قرار گرفتند و چون نیمی از شب گذشت با سپاه خود رو بسوی پارس نهادند. شبانگاه بدژ سپید رسیدند که « کژدهم» از سرداران ایران نگهبانان آن بود. دیدند بارمان سپاه بسوی دژ کشیده و راه را بسته است
. قارون را شور کین در دل جوشیده و جامه نبرد بتن کرد و آماده خوانخواهی برادر شد . بارمان چون شیر بیرون جست و با قارون در آویخت . اما قارون وی را زمان نداد و یزدان را یاد کرد و نیزه را بر کشید و چنان بر کمر گاه او فرود آورد که بنیاد و پیوندش را از هم گسست و کشته بر خاک افتاد . سپاه وی نیز شکسته و پراکنده شد و قارون و لشکرش رهسپار پارس شدند.



نویسنده : میثم » ساعت 12:0 صبح روز دوشنبه 90 شهریور 7


آغاز نبرد میان ایران و توران
به شاهی نشستن نوذر

صدو بیست سال از زندگانی منوچهر گذشت . ستاره شناسان در طالع او نگاه کردند و مرگ وی را نزدیک دیدند.
شاهنشاه را آگاه ساختند منوچهر موبدان و بزرگان درگاه را پیش خواند و آنگاه رو بفرزند خود نوذر کرد و گفت " سالهای عمر من بصد و بیست رسیده. در این جهان بشادی کام دل راندم و بر دشمنان پیروز شدم و کین نیایم ایرج را از سلم و تور خواستم . جهان را از آفت ها پاک کردم و بسی شهرها و باره ها پی افگندم. اکنون هنگام رفتن است و چون رفتم گوئی هرگز نبوده ام. آری، کامیابی گیتی فریبی بیش نیست. در خور آن نیست که دل بدان ببندند. تاج و تختی را که فریدون بمن باز گذاشته بود اکنون به تو وا می گذارم. چنان کن که از تو نیکی بیادگار بماند. نیز بدان که جهان چنین آرام نخواهد ماند. تورانیان بیکار نخواهند نشست و گزندشان به ایران خواهد رسید و تورا کارهای دشوار پیش خواهد آمد . در سختیها از سام نریمان و زال زر یاری بخواه. فرزند جوان زال اکنون شاخ و یال بر کشیده است نیز ترا پشتیبانی خواهد کرد و کین خواه ایرانیان خواهد بود."
چون سخنان منوچهر بپایان آمد نوذر بر وی بگریست و منوچهر نیز آب در دیده آورد و آنگاه
دو چشم کیانی بهم بر نهاد
بپژمرد و برزد یکی سرد باد
شد آن نامور پر هنر شهریار
بگیتی سخن ماند از و یادگار

نوذر و منوچهر
کین جوئی پشنگ
از هنگامیکه تور به دست منوچهر و به خونخواهی ایرج کشته شد تورانیان کینه ایرانیان را در دل گرفتند و در کمین تلافی بودند. اما منوچهر پادشاهی دلیر و جنگ آور و توانا بود و تا او زنده بود تورانیان یارای دستبرد نداشتند.
چون منوچهر در گذشت و پشنگ سالار تورانیان آگاه شد شکست تورانیان را بیاد آورد و اندیشه خونخواهی در دلش زنده شد. پس نامداران کشور و بزرگان سپاه را از گرسیوز و بارمان و گلباد و ویسه گرد آورد و فرزندان خود افراسیاب و اغریرث را نیز پیش خواند و از سلم و تور و بیدادی که از ایرانیان بر آنها رفته بود سخن راند و گفت که می دانید:
که با ما چه کردند ایرانیان
بدی را ببستند یکسر میان
کنون روز تیزی و کین جستن است
رخ از خون دیده گه شستن است
افراسیاب با قامت بلند و بازوان زورمند و دل بی باک سرآمد پهلوانان توران بود. از گفتار پشنگ مغزش پر شتاب شد و پیش آمد و گفت:
که شایسته جنگ شیران منم
هم آورد سالار ایران منم
اگر نیای من« زادشم» تیغ بر گرفته بود و به آئین جنگیده بود این خواری برما نمیماند و ما بنده ی ایرانیان نمی ماندیم. اکنون هنگام شورش و کین جستن و رستاخیز است...
پشنگ از گفتار پسر شاد شد و جنگ را کمر بست و فرمود تا سپاهی گران بیاراستند و افراسیاب را بران سپهبد کرد و بتاختن به ایران فرمان داد.
اغریرث، برادر افراسیاب، خردمند و بیدار دل بود. از این تندی و شتاب دلش پر اندیشه شد .
پیش پشنگ آمد و گفت " ای پدر، اگر منوچهر از میان ایرانیان رفته سام زنده است و پهلوانانی چون قارون رزمجو و کشواد نامدار آماده نبردند. تو خود می دانی بر سلم و تور از دست ایرانیان چه گذشت. نیای من زادشم با همه شکوهی که داشت از شورش و کین خواهی دم نزد. شاید بهتر آن باشد که ما نیز نشوریم و کشور را بدست آشوب نسپاریم."
جنگ ایرانیان و تورانیان
اما پشنگ دل به جنگ داده بود. گفت: " آنکه کین نیای خود را نجوید نژادش درست نیست. افراسیاب نره شیری جنگنده است و به کین پدران خود کمر بسته. تو نیز باید با او بروی و در بیش و کم کارها با او رای بزنی . چون بهار فرارسید و گیاه بر دشت روئید جهان سبزه زار شد، سپاه را بسوی آمل بکشید. از آنجا بود که منوچهر بتوران لشکر کشید و به ما دست یافت. اکنون که منوچهر در گذشته است ما را چه باک است؟ نوذر فرزند منوچهر را بچیزی نباید گرفت؛ جوان است و آزموده نیست. شما بکوشید و بر قارون و گرشاسب دست بیابید تا روان نیاکان از ما خشنود شود."



نویسنده : میثم » ساعت 7:34 عصر روز چهارشنبه 90 تیر 29


رخش رستم
افراسیاب با لشکری انبوه از جیحون گذر کرد و بیم در دل بزرگان ایران افتاد، چه گرشاسب درگذشته بود و جانشینی نداشت و ایران بی خداوند بود . خروش از مردمان برخاست و گروهی از آزادگان روی به زابلستان نزد زال نهادند و چاره خواستند و از بیم پریانی سخن درشت گفتند که " کار جهان را آسان گرفتی . از هنگامی که سام درگذشت و تو جهان پهلوان شدی یک روز بی درد و رنج نبودیم. باز تا زو و گرشاسب بر تخت بودند کشور پاسبانی داشت. اکنون آنان نیز رفته اند و سپاه بی سالار است . هنگام آنست که چاره ای بیندیشی."
زال در پاسخ گفت " ای مهتران، از زمانی که من کمر به جنگ بستم سواری چون من بر زین ننشست و کسی را در برابرم یارای ستیزه نبود . روز و شب بر من در جنگ یکسان بود و جان دشمنان یک آن از آسیب تیغم امان نداشت. اما اکنون دیگر جوان نیستم و سالهای دراز که بر من گذشته پشت مرا خم کرده . ولی سپاس خدای را که اگر من پیر شدم شاخ جوانی از نژاد من رسته است. فرزندم رستم اکنون چون سرو سهی بالیده است. جگر شیر دارد و آماده جنگ آزمائی است. باید اسبی که در خور او باشد برای او بگزینم و داستان ستمکاری افراسیاب و بد هائی که از وی به ایران رسیده است یاد کنم و او را بکین خواهی بفرستم."
همه بدین سخنان امیدوار و شادمان شدند.
گزیدن رخش
آنگاه زال پیکی تندرو به هرسو فرستاد و بگرد کردن سپاه پرداخت و آنگاه پیش رستم آمد و گفت « فرزند، هر چه با این جوانی هنوز هنگام رزمجوئی تو نیست و تو هنوز باید در پی بزم و شادی باشی اما کاری دشوار و پر رنج پیش آمده است که به رزم تو نیاز دارد . نمی دانم پاسخ تو چیست؟»
رستم گفت « ای پدر نامدار، گوئی دلیریهای مرا فراموش کرده ای. گمان داشتم که کشتن پیل سپید و گشودن دژ کوه سپند را از یاد نبرده باشی. اکنون هنگام رزم و جنگ آزمائی من است نه بزم و رامش. کدام دشمن است که من از وی گریزان باشم؟»
ایران
زال گفت " ای فرزند دلیر، داستان پیل سپید و دژ کوه سپند را از یاد نبرده ام ولی جنگ آزمائی با افراسیاب کاری دیگر است. افراسیاب شاهی زورمند و دلیری پرخاشجوست. اندیشه او خواب و آرام را از من ربوده است. نمی دانم ترا چگونه به نبرد با او بفرستم."
چنین گفت رستم بدستان سام
که من نیستم مرد آرام و جام
چنین یال و این چنگهای دراز
نه والا بود پروریدن بناز
اگر دشت کین است و گر جنگ سخت
بود یار یزدان و پیروز بخت
هر آنگه که جوشن ببر در کشم
زمانه بر اندیشید از ترکشم
یکی باره باید چو کوه بلند
چنان چون من آرم بخم کمند
یکی گرز خواهم چو یک لخت کوه
گر آید به پیشم ز توران گروه
سران شان بکوبم بدان گرز بر
نیاید برم هیچ پرخاشگر
شکسته کنم من بدو پشت پیل
زخون رود دانم دریای نیل

زال از گفتار رستم شاد شد و گفت« گرزی که در خور توست گرز پدرم سام نریمان است که از گرشاسب پدر نریمان به یادگار مانده است . این همان گرز است که سام نامدار در مازندران با آن کارزار کرد و دیوان آن سامان را بر خاک انداخت. اکنون آن را به تو می سپارم.»
رستم شاد شد و سپاس گذاشت و گفت" اکنون مرا اسبی باید که یال و گرز و کوپال مرا بکشد و در نبرد دلیران فرو نماند."
زال فرمان داد تا هرچه گله اسب در زابلستان و کابلستان بود از برابر رستم بگذرانند تا وی اسبی به دلخواه بگزیند. چنین کردند . اما هر اسبی که رستم پیش می کشید و پشتش را با دست می افشرد پشتش را از نیروی رستم خم میشد و شکمش به زمین میرسید. تا آنکه مادیانی پیدا شد زورمند و شیر پیکر:
دو گوشش چو دو خنجر آبدار
برو یال فربه، میانش نزار
رخش
در پس مادیان کره ای بود سیه چشم و تیز تک ، میان باریک و خوش گام:
تنش پر نگار از کران تا کران
چو برگ گل سرخ بر زعفران
به نیروی پیل و به بالا هیون
بزهره چو شیر برکه بیستون

رستم چون چشمش براین کره افتاد کمند کیانی را خم داد تا پرتاب کند و کره را به بند آورد . پیری که چوپان گله بود گفت « ای دلاور ، اسب دیگران را مگیر.»
رستم پرسید « این اسب کیست که بر رانش داغ کسی نیست؟ »
چوپان گفت " خداوند این اسب شناخته نیست و درباره آن همه گونه گفتگوست . نام آن "رخش" است و در خوبی چون آب و در تیزی چون آتش است. اکنون سه سال است که رخش در خور زین شده و چشم بزرگان در پی اوست. اما هر بار که مادرش سواری را ببیند که در پی کره اوست چون شیر به کارزا در میاید. راز این برما پوشیده است . اما تو بپرهیز و هشدار "
که این مادیان چون در آید بجنگ
بدرد دل شیر و چرم و پلنگ
رستم چون این سخنان را شنید کمند کیانی را تاب داد و پرتاب کرد و سر کره را در بند آورد. مادیان بازگشت و چون پیل دمان بر رستم تاخت تا سر وی را بدندان بر کند. رستم چون شیر ژیان غرش کنان با مشت بر گردن مادیان کوفت. مادیان لرزان شد و بر خاک افتاد و آنگاه برجست و روی پیچید و به سوی گله شتافت. رستم خم کمند را تنگتر کرد و رخش را فراتر آورد و آنگاه دست یازید و با چنگ خود پشت رخش را فشرد .
اما خم بر پشت رخش نیامد، گوئی خود از چنگ و نیروی رستم آگاه نشد.
رستم شادمان شد و در دل گفت « اسب من اینست و اکنون کار من به سامان آمد.»
آنگاه چون باد بر پشت رخش جست و بتاخت در آمد. سپس از چوپان پرسید « بهای این اسب چیست؟»
چوپان گفت " بهای این اسب برو بوم ایران است. اگر تو رستمی از آن توست و بدان کار ایران را به سامان خواهی آورد ."
رستم خندان شد و یزدان را سپاس گفت و دل در پیکار بست و به پرورش رخش پرداخت .
به اندک زمانی رخش درتیزگامی و زورمندی چنان شد که مردم برای دور کردن چشم بد از وی اسپند در آتش می انداختند.
رخش
دل زال زر شد چو خرم بهار
ز رخش نو آئین و فرخ سوار



نویسنده : میثم » ساعت 7:3 عصر روز چهارشنبه 90 تیر 29


دژ کوه سپند
دژ کوه سپند
 
روز دیگر زال چون از کرده رستم آگاه شد خیره ماند، چه آن ژنده پیل سخت نیرومند بود و بسا سپاهیان که به حمله آن پیل در رزمگاه از پا در آمده بودند. زال آنگاه دانست که آنکه کین نریمان را بستاند رستم است. او را نزد خود خواند و سر و روی او را بوسید و گفت  "ای فرزند دلیر، تو هر چند خردسالی به مردی و جنگ آوری مانند نداری. پس پیش از آنکه آوازه تو بلند شود و نامبردار شوی و دشمنان به خود آیند باید خون نریمان، نیای خود را بخواهی و کین از دشمنان وی بستانی.
در « کوه سپند» دژی بلند سر به آسمان کشیده است که حتی عقاب را نیز بر آن گذر نیست و چهار فرسنگ بالا و چهار فرسنگ پهنای آنست. اندرون دژ پر از آب و سبزه و کشت و درخت و زر و دینار است و خواسته و نعمتی نیست که در آن نباشد. مردمش بی نیاز و گردنکش اند. در زمان فریدون، نیای منوچهر ، سر از فرمان شاه پیچیدند و فریدون، نریمان که سرور دلیران بود به گرفتن دژ فرستاد. نریمان چند سال تلاش کرد و به درون دژ راه نیافت. سر انجام سنگی از دژ فرو انداختند و نریمان را از پای در آوردند . سام دلاور به خونخواهی پدر لشکر به دژ کشید و سالیانی چند راه را بر دژ بست، ولی مردم دژ نیازی به بیرون نداشتند و سرانجام سام به ستوه آمد و نومید بازگشت و بکام نرسید.
اکنون ای فرزند هنگام آنست که تو چاره ای بیندیشی و تا نامت بلند آوازه نشده خود را در آن دژ بیفکنی و بیخ و بن آن بداندیشان را بکنی"
رستم
رستم در کوه سپند
رستم دلاور گفت «چنین می کنم.»
زال گفت « ای فرزند، هوش دار! چاره آنست که چون خود را چون ساربانان بسازی و بار نمک برداری و به دژ ببری . در دژ نمک نیست و آنجا هیچ کالائی را گرامی تر از نمک نمی شمارند . بدین گونه ترا به دژ راه خواهند داد.»
رستم کاروانی از شتر برداشت و بر آنها نمک بار کرد و سلاح جنگ را در زیر آن پنهان ساخت و تنی چند از خویشان دلیر خود را همراه کرد و روانه دژ شد. دیده بان آنان را دید و به مهتر دژ خبر برد و او کسی فرستاد و دانست نمک بار دارند.
شادمان شد و رستم و یارانش را به درون دژ راه داد . رستم چرب زبانی کرد و نمک پیشکش برد و مهتر را سپاسگزار خود ساخت . اهل دژ به گرد کاروان در آمدند و به خرید نمک سرگرم شدند. چون شب در آمد رستم با یاران خود بسوی مهتر دژ تاخت و با وی در آویخت:
تهمتن یکی گرز زد بر سرش
به زیر زمین شد تو گفتی برش
همه مردم دژ خبر یافتند
سو رزم بدخواه بشتافتند
زبس دارو گیرو زبس موج خون
تو گفتی شفق زآسمان شد نگون
تهمتن به تیغ و به گرز و کمند
سران دلیران سراسر بکند
دژ کوه سپند
تا روز شد شکست در مردم دژ افتاده بود و همه در فرمان رستم در آمده بودند.
رستم به گردا گرد خود چشم انداخت دید خانه ای از سنگ خارا در دژ بنا کرده و دری از آهن بر آن نهاده اند . گرز خود را فرود آورد و در آهنین را از جای انداخت.
دید درون خانه بنای دیگری است : پوشیده به گنبدی، سراسر آکنده به زر و دینار و گوهر. گوئی هر چه زر در کان و گوهر در دریاست در آن گرد آورده اند. بی درنگ نامه ای به پدر خود زال نوشت ؛
وزو آفرین بر سپهدار زال
یل زابلی، پهلو بی همال
پناه گوان ، پشت ایرانیان
فرازنده اختر کاویان
آنگاه پیروزی خود را باز گفت که « به کوه سپند رسیدم و در آن فرود آمدم و تیره شب با جنگیان در آویختم و آنانرا شکست دادم و بر دژ چیره شدم و خروارها سیم خام و زر ناب و هزاران گونه پوشیدنی و گستردنی به
دست من افتاد. اکنون فرمان پدر چیست؟»
زال از مژده پیروزی رستم گوئی دوباره جوان شد. نامه نوشت و بر او آفرین خواند که " از چون توئی چنین نبردی شایسته بود. دشمنان را در هم شگستی و روان نریمان را شاد کردی. شتر بسیار فرستادم تا آنچه به دست آمده و گزیدنی است بر آنها بار کنی. چون این نامه رسید بی درنگ بر اسب بنشین و پیش من باز گرد که بی تو اندوهگینم."
رستم چنان کرد و شادان رو به سیستان گذاشت. کوی و برزن را به پاس پیروزیش آراستند و سنج و کوس را بنوا در آوردند ، رستم به کاخ سام فرود آمد و آنگاه به نزدیک رودابه آمد پسر بخدمت نهاد از بر خاک سر.
ببوسید مادر دو یال و برش
همی آفرین خواند بر پیکرش
سپس نامه به سام نیای رستم نوشتند و او را نیز از پیروزی رستم آگاهی دادند. وی نیز شادمانی کرد و فرستاده را خلعت داد و نامه ای پر آفرین و ستایش نزد رستم فرستاد:
بنامه درون گفت کز نره شیر
نباشد شگفتی که باشد دلیر
عجب نیست از رستم نامور
که دارد دلیری چو «دستان» پدر
بهنگام گردی و گند آوری
همی شیر خواهد ازو یاوری



نویسنده : میثم » ساعت 6:57 عصر روز چهارشنبه 90 تیر 29


زادن رستم
چندی از پیوند زال و رودابه نگذشته بود که رودابه بارور گردید و پیکرش گران شد.
هر روز چهره اش زردتر و اندامش فربه تر می شد، تا آنکه زمان زادن فرارسید. از درد به خود می پیچید و سود نداشت. گوئی آهن در درون داشت و یا به سنگ آگنده بود. کوشش پزشکان سود نکرد و سرانجام یک روز رودابه از درد بیخود شد و از هوش رفت. همه پریشان شدند و خبر به زال بردند .
زال با دیده پر آب به بالین رودابه آمد و همه را نالان و گریان دید. ناگهان پر سیمرغ بیاد آورد و شاد شد و به سیندخت مادر رودابه مژده چاره داد. گفت تا آتش افروختند و اندکی از پر سیمرغ را بر آتش گذاشت. در همان آن هوا تیره شد و سیمرغ از آسمان فرود آمد . زال غم خود را با وی در میان گذاشت .
سیمرغ
سیمرغ گفت " چه جای غم و اندوه است و چرا شیرمردی چون تو باید آب در دیده بیارد؟ باید شادمان باشی، چه ترا فرزندی شیر دل و نامجو خواهد آمد.
که خاک پی او ببوسد هژبر
نیارد به سر بر گذشتنش ابر
وز آواز او چرم جنگی پلنگ
شود چاک چاک و بخاید دو چنگ
ز آواز او اندر آید ز جای
دل مرد جنگی پولاد خای
ببالای سرو به نیروی پیل
بانگشت خشت افگنده بر دو میل
زادن رستم
اما برای آنکه فرزند برومند زاده شود باید خنجری آبگون آماده کنی و پزشکی بینا دل و چیره دست را بخوانی. آنگاه بگوئی رودابه را بباده مست کنند تا بیم و اندیشه از او دور شود و درد را نداند .
سپس پزشک تهیگاه مادر را بشکافت و شیر بچه را از آن بیرون کشید. آنگاه تهیگاه را از نو بدوزد . تو گیاهی را که می گویم با مشک و شیر بکوب و در سایه خشک کن و بسای بر جای زخم بگذار و پر مرا نیز بر آن بکش . آن دارو شفابخش است و پر من خجسته. رودابه به زودی از رنج خواهد رست . تو شاد باش و ترس و اندوه را از دل دور کن."
سیمرغ پری از بال خود کند و بزال سپرد و بپرواز در آمد. زال سخنان سیمرغ همه را بکار برد و پزشک چیره دست هم آنگاه که سیندخت خون از دیده می ریخت کودکی تندرست و درشت اندام و بلند بالا از پهلوی رودابه بیرون کشید:
یکی بچه بد چون گوی شیر فش
به بالا بلند و بدیدار کش
شگفت اندرو مانده بود مرد و زن
که نشنید کس بچه ی پیل تن

او را رستم نام گذاشتند و در سراسر زابلستان و کابلستان به شادی زادن وی جشن آراستند و زر و گوهر ریختند و داد و دهش کردند. هنگامی که خبر به سام نریمان نیای رستم رسید از شادی پیام آور را در درم غرق کرد.
رستم از کودکی شیوه ای دیگر داشت . ده دایه او را شیر می داد و هنوز او را بس نبود. چون از شیر بازش گرفتند به اندازه پنج مرد خورش می خورد . به اندک مدتی برز و بالای مردان گرفت و پهلوانی آغاز کرد . در هشت سالگی قامتی چون سرو افراخته داشت و چون ستاره می درخشید. به بالا و چهره و رای و فرهنگ یاد آور سام یل بود. سام که وصف رستم و دلاوری او را شنید از مازندران با لشکر و دستگاه به دیدار او آمد و او را در کنار گرفت و آفرین گفت و نوازش کرد و از نیرومندی و فرو یال او در شگفت ماند . چندین روز به شادی و باده گساری نشستند تا آنگاه که سام دستان رستم را بدرود گفت و روانه مازندران شد.
رستم بالید و جوان شد و در دلیری و زورمندی مانندی نداشت. یک شب رستم پس از آنکه روز را با دوستان به باده گساری بسر آورده بود در خیمه خود خفته بود. ناگهان خروشی بر خاست . تهمتن از خواب بر جست و شنید که پیل سپید زال از بند رها شده و بجان مردم افتاده. بی درنگ گرز نیای خود را بر داشت و رو به سوی پیل گذاشت. نگاهبانان راه را بر او گرفتند که بیم مرگ است. رستم یکی را به مشت افگند و رو به دیگران آورد و همه ترسان از وی گریختند.
رستم و پیل سپید
آنگاه با گرز ، بند و زنجیر را در هم شکست و بسوی ژنده پیل تاخت:
همی رفت تازان سوی ژنده پیل
خروشنده مانند دریای نیل
نگه کرد کوهی خروشنده دید
زمین زیر او دیگ جوشنده دید
رمان دید از و نامداران خویش
بر آن سان که بیند رخ گرگ و میش
تهمتن یکی نعره برزد چو شیر
نترسید و آمد بر او دلیر
چو پیل درنده مر او را بدید
بکردار کوهی بر او دوید
بر آورد خرطوم پیل ژیان
بدان تا برستم رساند زیان
تهمتن یکی گرز زد بر سرش
که خم گشت بالای که پیکرش
بلرزید بر خود که بیستون
به زخمی بیفتاد خوار و زبون



نویسنده : میثم » ساعت 8:25 عصر روز سه شنبه 90 تیر 28


پیوستن زال و رودابه
مهراب را گل رخسار شکفته شد.
سیندخت را پیش خواند و نوازش کرد و گفت: " رای تو نیکو بود و کارها به سامان آمد . با خاندانی بزرگ و نامدار پیوند ساختیم و سرافرازی یافتیم. اکنون در گنج و خواسته را بگشای و گوهر بیفشان و جایگاه بیارای و تختی در خور شاهان فراهم ساز و خوانندگان و نوازندگان را بخواه تا آماده پذیرائی شاه زابلستان باشیم."
زال و رودابه
چیزی نگذشت که سام دلیر با فرزند نامدار و سپاه آراسته فرارسیدند . سام چون دیده اش به رودابه افتاد او را چون بهشتی آراسته دید و در خوبی و زیباییش فروماند و فرزند را آفرین گفت.
سی روز همه بزم و شادی بود و کسی را از طرب خواب بردیده نگذشت. آنگاه سام آهنگ سیستان کرد و به شادی باز گشت. زال یک هفته دیگر در کاخ مهراب ماند. آنگاه با رودابه و سیندخت و بزرگان و دلیران به زابل باز گشت.
شهر را آذین بستند و سام جشنی بزرگ بر پا کرد و به سپاس پیوند دو فرزند زر و گوهر برافشاند. سپس زال را بر تخت شاهی زابلستان نشاند و خود به فرمان شاهنشاه درفش برافراخت و گاه مازندران کرد.



نویسنده : میثم » ساعت 8:20 عصر روز سه شنبه 90 تیر 28

داغ کن - کلوب دات کام

The Hunger Site

ابتدا نیت کنید

سپس برای شادی روح حضرت حافظ یک صلوات بفرستید

.::.حالا کلید فال را فشار دهید.::.

برای گرفتن فال خود اینجا را کلیک کنید
دریافت کد فال حافظ برای وبلاگ